روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

Tag: ویسواوا شیمبورسکا

زیادی

ستاره‌ی جدیدی را کشف کرده‌اند
و این بدین معنا نیست که دور و بر ما روشن‌تر شده
و چیزی اضافه شده که تا به حال نبوده باشد.

ستاره بزرگ است و دور از ما
آن‌قدر دور که کوچک
حتی کوچک‌تر از دیگر ستاره‌هایی‌ست که
کوچک‌تر از آنند
دیگر اینجا حیرت چیز عجیبی نمی‌بود
اگر برای آن وقت داشتیم.

قدمتِ ستاره، جِرمِ ستاره، موقعیت ستاره
همه‌ی اینها شاید کافی باشد
برای یک تزِ دکترا
و یک گیلاسِ ناقابلِ شراب
در محافلِ موثقِ نزدیک به آسمان:
ــ ستاره شناس‌     زنش‌     قوم و خویشان و دوستانش
جوِّ خودمانی، لباس‌ها دلبخواهی
صحبت‌های محلی غالب بر دیگر صحبت‌ها
و جویده می‌شود بادام زمینی.

ستاره چیزِ فوق‌العاده‌ای‌ست
اما این هنوز دلیل نمی‌شود
که به سلامتیِ زنانمان ننوشیم
که بی‌شک نزدیک‌ترند.

ستاره‌ای بی‌پیامد.
بدون تأثیر بر آب و هوا، مُد، نتیجه‌ی مسابقاتِ ورزشی
تغییرات در دولت، میزانِ درآمد و بحرانِ ارزش‌ها.

بدون‌ِ تأثیر بر تبلیغات و صنایعِ سنگین.
بدونِ انعکاس بر لاک‌ الکل میزِ مذاکرات.
زاید، برای روزهای باقیمانده‌ی زندگی.

اینجا برای چه بپرسیم
آدم زیرِ چند ستاره متولد می‌شود؟
و زیر چند ستاره می‌میرد، پس از لحظه‌ای کوتاه؟

ستاره‌ای نوظهور.
ــ دستِ کم نشانم بده کجاست.
ــ بینِ لبه‌ی این ابرِ پاره‌پاره‌ی خاکستری
و آن شاخه‌ی کوچکِ اقاقیای خمیده به چپ
ــ آهان ــ پاسخ می‌دهم.
(ویسواوا شیمبورسکا / سرچشمه)

 

 

photo: David McNew

شکنجه

چیزی تغییر نکرده.
جسم دردپذیر است
باید بخورد   نفس بکشد   بخوابد
پوستِ نازکی دارد و زیرِ آن خون
تعدادِ زیادی دندان و ناخن دارد
استخوان‌هایش شکستنی و مفصل‌ها جداشدنی
همه‌ی اینها را هنگامِ شکنجه در نظر می‌گیرند.

چیزی تغییر نکرده.
جسم می لرزد،
همان‌گونه که قبل از پایه‌گذاریِ رُم و بعد از آن می‌لرزید
در قرنِ بیستم قبل از میلاد و بعد از آن
شکنجه همان‌گونه که بوده، هست
فقط زمین کوچک‌تر شده
و هر اتفاقی که می‌افتد   انگار پشتِ همین دیوار می‌افتد.

چیزی تغییر نکرده.
فقط بر جمعیت افزوده شده
بر جُرم‌های قدیمی جُرم‌های تازه‌ای اضافه شده
جرم‌های واقعی، تحمیلی، لحظه‌ای، جرم‌هایی که جرم نیستند
اما فریادی که جسم با آن تاوانش را می‌پردازد
مطابقِ معیارهای جاودانی
فریادِ معصومیت بوده و هست و خواهد بود.

چیزی تغییر نکرده.
تنها شاید آداب و رسوم، مراسم، رقص‌ها.
حرکت دست‌هایی که سپرِ سر می‌شوند
همان‌گونه است که بوده.
جسم در هم می‌پیچد، کلنجار می‌رود و رها می‌شود
از پا در می‌آید و می‌افتد   زانو بغل می گیرد
کبود می شود   ورم می‌کند   آب دهانش راه می‌افتد، غرق در خون.

چیزی تغییر نکرده.
به جز جریانِ رودخانه‌ها
خط جنگل‌ها، ساحل‌ها، بیابان‌ها و یخچال‌ها.
روحِ آدمی در میانِ این مناظر می‌خزد
محو می‌شود   برمی‌گردد   نزدیک و دور می‌شود
بیگانه برای خود، دست‌نیافتنی، یک بار مطمئن به وجودِ خویش
بارِ دیگر نامطمئن
در صورتی که جسم هست   هست و هست
و نمی‌داند کجا برود.
(ویسواوا شیمبورسکا / سرچشمه)

 

Pablo Picasso — Night Fishing at Antibes


 

دیروز هشتم مارس بود. روز جهانی زن. شعر شکنجه را به این منظور قرار می‌دهم تا تلنگری باشد برای یادآوری خاطره‌ی زنانی که دهه‌ی اولِ پس از توفان را در مکان‌هایی ناساز و تیره گذراندند و بسیاری از آنان نماندند تا شب‌ها را با وایبر سر کنند یا دل‌خوش‌کُنکی را در روزِ سپندارمزگان یا ولنتاین هدیه بگیرند. زنانی که تا آخر خط رفتند و احتمالاً تعریف دیگری از زندگی داشتند. حتماً رفتار آنان و آنچه به‌پایش ایستادند برای آن کسی که امروز از این فروشگاه به آن فروشگاه به‌دنبالِ «ریملِ استخری» می‌گردد، درک‌ناشدنی خواهد بود. فینیتو.

 

ستایشِ منفی‌بافی در موردِ خود

بازْ خیالش از هر بابتی آسوده است.
عذابِ وجدان برای پلنگِ سیاه غریبه است.
ماهیِ گوشت‌خوار در موردِ درستیِ رفتارش تردید ندارد.
مارِ زنگی خودش را بدونِ هیچ ایرادی قبول دارد.

شغالِ انتقادپذیری وجود ندارد.
ملخ، تمساح، کرمِ خوک و خرمگس
زندگیشان را می‌کنند و از این راضیند.

وزنِ قلبِ نهنگ صد کیلوست
اما از یک لحاظ سبُک است.

چیزی حیوانی‌تر از وجدانِ پاک
در سومین سیاره‌ی خورشید وجود ندارد.
(ویسواوا شیمبورسکا / آدم‌ها روی پل / سرچشمه)

 

photo: Yasuyoshi Chiba


 

پی‌نوشت: لزوماً همیشه این‌طور نیست که یکی از سیاره‌ی زاهدین باشد و دیگری از سیاره‌ی فاسقین… شاید مسئله‌ همان چیزی است که تروفو در به پیانیست شلیک کنید نشان می‌دهد. چارلی در مواقعِ حسّاس، حرفی را که باید، نمی‌زند یا کارِ درست را انجام نمی‌دهد؛ و این در حالی‌ست که در همان لحظه ندایی -با صدای خودش- در ذهنِ او کار یا حرفِ درست را به او می‌گوید و او دقیقاً در جهتِ خلاف آن اقدام می‌کند. این همان چیزی است که به آن کنشِ (یا واکنش) ناخودآگاه می‌گوییم؛ در حالی که خودآگاه جان می‌کَنَد که این کار را نکن/بکن یا این حرف را نزن/بزن در نهایت اما، غالباً پیروزی با ناخودآگاه است. خوب یا بد، تلخ یا شیرین، اکثر اعمالِ ما تحتِ سیطره‌ی ناخودآگاه است و به‌خصوص در زمان‌های بحرانی اوست که تصمیم می‌گیرد و صد البته که تغییر یا اصلاح ناخودآگاه کاری‌ست حقیقتاً طاقت‌فرسا و جان‌سوز…

© 2019 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑