یکی لحظه
ازو دوری نباید
کزان دوری
خرابی‌ها فزاید

بسی این کار را
آسان گرفتند
بسی دشوارها
آسان نماید

به هر حالی که باشی
پیشِ او، باش
که از نزدیک‌ بودن
مِهر زاید

جدایی را چرا می‌آزمایی
کسی مر زهر را
چون آزماید!؟
(مولوی / غزلیات شمس / سرچشمه)

 

Pure reason — Rene Magritte


 

پی‌نوشت: سفت توی بغلِ مادرش چسبیده بود. فسقلی فکر کنم هنوز سه سالش هم تمام نشده بود. از این دختربچه‌هایی که همزمان هم حرف می‌زنند و هم حواس‌شان به دور و بر است و هم در حالِ خوردن آبنباتی، شکلاتی چیزی هستند. همان‌هایی که وقتی بزرگ شوند دیگران با صفت «بَلا» خطاب‌شان می‌کنند. حالا در نظر بگیرید وسطِ پله‌برقی که رو به‌سوی بالا دارد، مادرش با یک دست چادر را چسبیده و با دستِ دیگر فسقلی را و فسقلی به من هِی نگاه می‌کند و من هم هِی به او نگاه می‌کنم که یعنی دلت بسوزه من رو پله‌برقی‌ام و دارم حالشو می‌برم و فسقلی تحملش تمام می‌شود و بنا می‌کند به پایین آمدن از بغل مادرش… و بیچاره مادر که سعی می‌کند با هر کلکی شده پله‌برقی را به پایان برساند و بلاچه را گول بزند تا بی‌خیالِ پایین آمدن شود. آقا انصافاً سخته تربیت‌کردنِ این بچه‌های نسلِ پله‌برقی…