ــ «بَده… بَدبَد… چه امیدی؟ چه ایمانی؟…»
ــ «… کَرَک جان! خوب می‌خوانی.
من این آوازِ پاکت را در این غمگینْ خراب‌آباد
چو بوی بال‌های سوخته‌ت پرواز خواهم داد.
گرت دستی دهد با خویش در دِنجی فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار.
کَرَک جان! بنده‌ی دَم باش…»
ــ «…بده… بدبد… رهِ هر پیک و پیغام و خبر بسته‌ست.
نه‌تنها بال و پر، بالِ نظر بسته‌ست.
قفس تنگ است و در بسته‌ست…»
ــ «کَرَک جان! راست گفتی، خوب خواندی، نازِ آوازت،
من این آوازِ تلخت را…»
ــ «…بده… بدبد … دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین‌ست هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آوازِ جفتِ تشنه‌ی پیوند…»**
ــ «من این غمگین سرودت را
هم‌آوازِ پرستوهای آهِ خویشتن پرواز خواهم داد.
به‌شهرْ آواز خواهم داد…»
ــ «…بده… بدبد… چه پیوندی؟ چه پیمانی؟…»
ــ «کَرَک جان! خوب می‌خوانی
خوشا با خود نشستن، نرم‌نرمک اشکی افشاندن،
زدن پیمانه‌ای ــ‌دور از گرانان‌ــ هر شبی کُنجِ شبستانی.»
(مهدی اخوان‌ثالث / تهران، فروردین 1335)

 

photo: Michael Christopher Brown


* و ** بلدرچین: کرک با دو فتحه (به‌تشدید و تخفیفِ «ر» هر دو شنیده شده) مرغی است از سار بزرگ‌تر از کبوتر کوچک‌تر، به رنگِ گنجشک و خال‌خال؛ آوازی دارد شبیه به تلفظِ «بَدبَده» و از این‌رو آن را «بدبده» هم می‌گویند. صیادان برای صیدِ این مرغ، حیله‌ی عجیبی به کار می‌برند؛ تور می‌گسترند و با وسایل مخصوص که دارند آوازِ جفت‌جوییِ کَرَکِ ماده را (مثلاً) تقلید می‌کنند تا نر بیاید و به‌هوای آن آواز به‌ دام افتد، یا به‌عکس آوازِ نر را برای شکارِ ماده… به قولِ مولانا:

معرفت‌های تو چون بانگِ صفیر
بانگِ مرغان است، لیکن مرغ‌گیر
صد هزاران مرغ را «او» رَه زده‌ست
مرغْ غره، کآشنایی آمده‌ست
در هوا چون بشنود بانگِ صفیر
از هوا آید، شود آن‌جا اسیر…