«بهارِ» جوان پس از انقلابِ مشروطه و در حال‌وهوای تغییراتِ مترقیِ آن روزها، قصیده‌ی جذابِ «جهنم» را به‌سالِ  1287 می‌سراید؛ این همان سالی است که مجلس به توپ بسته می‌شود و محمدعلی شاه و حامیان اواستبدادِ صغیر و بگیروببندها را کلید می‌زنند. به هر روی خواندنش خالی از لطف نخواهد بود؛ چون نیک بنگریم، بسیاری از این مواردی که شاعر انگشت روی آنها می‌نهد، همچنان پس از صد و اندی سال گریبان‌ِ ما را رها نکرده است. طنز به‌کار رفته در این قصیده از نمونه‌های عالی طنزِ شعرِ مشروطه است. گویی شاعر -به‌قول خودش- کم‌کم دارد به بعضی چیزها گمان می‌برد…

ترسم من از جهنم و آتش‌فشانِ او
وان مالکِ عذاب و عمودِ گِرانِ او
آن اژدهای او که دٌمش هست صد ذِراع
وان آدمی که رفته میانِ دهانِ او
آن کرکسی که هست تنش همچو کوهِ قاف
بر شاخه‌ی درختِ جَحیم آشیانِ او
آن رودِ آتشین که در او بگذرد سَعیر
وان مارِ هشت‌پا و نهنگِ کلانِ او
آن آتشین‌درخت کز آتش دمیده است
وان میوه‌های چون سرِ اهریمنانِ او
وان کاسه‌ی شرابِ حمیمی* که هرکه خورد
از ناف مشتعل شودش تا زبانِ او
آن گُرزِ آتشین که فرود آید از هوا
بر مغزِ شخصِ عاصی و بر استخوانِ او
آن چاهِ ویل در طبقه‌ی هفتمین که هست
تابوتِ دشمنانِ علی در میانِ او
آن عقربی که خلق گریزند سوی مار
از زخمِ نیشِ پُرخطرِ جان‌ستانِ او
جان می‌دهد خدا به گُنَهکار هر دَمی
تا هر دمی ازو بستانند جانِ او
از مو ضعیف‌تر بود از تیغ تیزتر
آن پُل که داده‌اند به دوزخ نشانِ او**
جز چند تَن ز ما علمای جمله کاینات
هستند غرقِ لُجه‌ی آتش‌فشانِ او
جز شیعه هرکه هست به عالم خداپرست
در دوزخ است روزِ قیامت مکان او
وز شیعه نیز هرکه فُکُل بست و شیک شد
سوزد به نار، هیکلِ چون پرنیانِ او
وان کس که با عمامه‌ی سر مویِ سر گذاشت
مندیلِ اوست سوی دَرَک ریسمانِ او
وان کس که کرد کارِ اداراتِ دولتی
سوزد به پشتِ میزِ جهنم روانِ او
وان کس که شد وکیل وز مشروطه حرف زد
دوزخ بود به روزِ جزا پارلمانِ او
وان کس‌ که روزنامه‌نویس است و چیزفهم
آتش فِتَد به دفتر و کِلک و بَنانِ او
وان عالِمی که کرد به مشروطه خدمتی
سوزد به حَشْرْ جان و تنِ ناتوان او
وان تاجری که ردِّ مظالم به ما نداد
مَسکَن کُنَد به قعرِ سَقَر کاروانِ او
وان کاسبِ فضول که پالانِ او کج است
فردا کِشند سوی جهنم عنانِ او
مشکل به‌جز من و تو به روز جزا کسی
زان گودِ آتشین بِجَهَد مادیانِ او
تنها برای ما و تو یزدان درست کرد
خُلدِ برین وان چمنِ بیکرانِ او
موقوفه‌ی بهشتِ برین را به نامِ ما
بنموده وقف، واقفِ جنت‌مکانِ او
آن باغ‌های پُرگل و انهارِ پُرشراب
وان قصرهای عالی و آبِ روان او
آن خانه‌های خلوت و غِلْمان و حورِ عین
وان قاب‌های پُر زِ پُلو زعفرانِ او
القصه کارِ دنیی و عقبی به‌کامِ ماست
بدبخت آن که خوب نشد امتحانِ او
فردا من و جنابِ تو و جوی انگبین
وان کوثری که جُفت‌ زنم در میانِ او
باشد یقین ما که به دوزخ رَوَد «بهار»
زیرا به حقِّ ما و تو، بد شد گمانِ او
(محمدتقی بهار)

 

 

photo: Ebrahim Noroozi


 

* شرابِ دوزخیان از مسِ گداخته

** همان «چینودپُلِ» زردشتیان است که بعدها به‌صورتِ پلِ «صراط» در مذهبِ شیعه درآمد. در این‌ باره -در آینده- نوشته‌ای بر پایه‌یارداویراف‌نامه قرار خواهم داد.