روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

Tag: سعدی

پَشِـن

خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد.

بلبلا مژده‌ی بهار بیار
خبرِ بد به بوم بازگذار

***
جوانمرد که بخورد و بدهد بِه از عابد که روزه دارد و بِنَهَد. هر که تَرکِ شهوت از بهر خلق داده است، از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.

عابد که نه از بهرِ خدا گوشه نشیند
بی‌چاره در آیینه‌ی تاریک چه بیند؟

***
قحبه‌ی پیر از نابِکاری چه کند که توبه نکند و شحنه‌ی مَعزول از مردم‌آزاری؟

جوانِ گوشه‌نشین، شیرمردِ راهِ خداست
که پیر خود نتواند ز گوشه‌ای برخاست

جوانِ سخت می‌باید که از شهوت بپرهیزد
که پیرِ سُست‌رغبت را خود آلت برنمی‌خیزد

***

پیر مردی را گفتند: چرا زن نکُنی؟ گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد. گفتند: جوانی بخواه، چو مُکنَت داری. گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست، پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟

زور باید نه زَر که بانو را
گَزَری* دوست‌تر که دَه مَن گوشت
(گلستان سعدی / سه اول از بابِ هشتم و آخِر از بابِ ششم)

 

photo: Bruce Davidson


* گَزَر: هویج

پی‌نوشت: امروز فیلمِ «استراحتِ مطلق» را در سینمای همیشه نیم‌بهای سپیده تماشا کردم. کاهانی این‌بار تلخ‌تر از همیشه به‌ پیشواز آمده بود. اگر در «اسب حیوان نجیبی‌ست» اندکی شوخی و مفرهای کوچکی برای گریز از تاریکی وجود داشت، اما در «استراحت مطلق» هر سکانسی بوی مرگ می‌داد و هیچ راهِ نجاتی نبود. کاهانی سعی کرده بود تا می‌تواند بر تماشاگر سیلی بزند تا بلکه او را بیدار کند ولی باید پذیرفت که گاهی از شدتِ درد همه‌چیز از بین می‌رود و تاریکی به‌عنوانِ جریانِ مسلط، دیگر اثرش را از دست می‌دهد. اندک شوخی‌های فیلم که انگار درباره‌ی ریش بود، توسط عزیزانِ ریش‌دوستِ سانسورچی موردِ تَفَقُد قرار گرفته و کارگردان روی این دیالوگ‌ها، سوتِ مسخره کار کرده بود. برای کاهانی زن و مرد و طبقه‌ی بالادست و فرودست تفاوتی ندارد. همه در حالِ جان‌کندن هستند و به‌نوبت لِه می‌شوند. شاید خوشبخت‌ترین موجودات فیلم همان کرم‌های کارگاهِ کُمپُست‌سازی بودند…

 

به صلاحش خجل کن

مردکی را چشم درد خاست، پیشِ بَیْطار1 رفت که: دوا کن. بیطار از آنچه در چشمِ چارپای می‌کند در دیده‌ی او کشید و کور شد. حکومت2 به داور بردند، گفت: بر او هیچ تاوان نیست؛ اگر این خر نبودی، پیشِ بیطار نرفتی. مقصود ازین سخن آن است تا بدانی که هر آن‌که ناآزموده را کارِ بزرگ فرماید، با آن‌که ندامت بَرَد، به نزدیکِ خردمندان به خِفَّتِ رای منسوب گردد.
ندهد هوشمندِ روشن‌راى
به فرومایه کارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده‌ست
نَبَرَندَش به کارگاهِ حریر***

یاد دارم که در ایامِ طفولیت مُتَعَبِّد بودمی و شب‌خیز، و مولَعِ3 زُهد و پرهیز. شبی در خدمتِ پدر -رحمة الله علیه- نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصْحَفِ4 عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گِرد ما خفته. پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد؛ چنان خوابِ غفلت بُرده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند. گفت: جانِ پدر، تو نیز اگر بخُفتی بِه از آن که در پوستینِ خلق افتی.
نبیند مدعى جز خویشتن را
که دارد پرده‌ی پندار در پیش
گرت چشمِ خدابینى ببخشند
نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش

***

پیشِ یکی از مشایخ گله کردم که: فُلانْ به فسادِ من گواهی داده است. گفتا: به صلاحش خجل کن.
تو نیکو روش باش تا بدسگال
به نقصِ تو گفتن نیابد مجال
چو آهنگِ بَربَط بُوَد مستقیم
کِی از دستِ مُطرب خورد گوشمال؟
(گلستانِ سعدی / نخست از باب هفتم و دو دیگر از باب دوم)

 

photo: Tony Gentile


 

 

1) دامپزشک       2) قضاوت       3) حریص       4) هر نوع کتاب، خصوصاً قرآن

© 2019 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑