1
به خاطر اشک‌های من است
که بادها ناگزیرند او
و اندوهان‌اش را با خود ببرند.

2
بر مهرابِ تو
بُزِ سپیدِ من…

3
نمی‌دانم چه بایدم کرد:
دو روح دارم اکنون…

4
نه عسل و نه زنبوران
هیچ‌کدام‌شان برای من
نیستند…

5
در چشم‌ام جایگاهی پر قدرت‌تر از
ایزدان دارد آن مردی
که رخصت یابد کنارت بنشیند
و بر لبانت آویزد
هنگام که لبخندت
دلِ مرا از جا می‌کند،
دیگر به ندرت چهره‌ات را می‌بینم
آن‌گاه
کلامی بر لب نمی‌آورم
زبانم بند می‌‌آید و
کبودیِ سردی
بر گونه‌هایم هویدا می‌شود
چنان که دیگر یارا نمی‌کنم
بر چشم‌هایت نظر دوزم.
به کردارِ کوران شده‌ام.
و خون
در گوش‌هایم به تندی
راه می‌رود
بر پیشانی‌ام عرقِ سردی می‌نشیند
زمهریرْ زیرِ پوستم می‌خزد
سردم است و تبْ زیرِ پوست‌ام
می‌دود
پیکرم را تسخیر می‌کند و
چون مرده‌ای می‌شوم بی‌رنگ و رو
لیک می‌دانم که بایستی این همه را
تاب آورم
و تاب‌اش می‌آورم
آن‌گاه
آری، در چنین لحظاتی
مرگ را با من چندان فاصله‌ای نیست

 

painting: Valentino Korokov


 

پی‌نوشت: سافو شاعرِ زنی بوده که بیش از 2500 سال پیش در یونان می‌زیسته است. افلاطون در جایی آثار او را در حکم «اِروس تعلیمی» دانسته و او را در ردیفِ الهه‌گان هنر (میوزها) قرار داده است چنان که در قطعه‌ای می‌گوید: «برخی شمارِ میوزها را نُه می‌دانند، پیداست که چه اندک‌اند! زین پس شمارشان را ده بدان! و دهمین‌شان سافو است»

هر آنچه آمد سرچشمه‌اش کتابِ «گزیده‌ی شعرهای سافو» ست. با درود بر مترجم توانای آن علی عبداللهی.