در میان فیلم‌نامه‌های بهرام بیضایی، طومارِ شیخ شرزین چیزِ دیگری‌ست. داستانِ جانِ شیفته‌ای است که دروغ و دورویی را برنمی‌تابد و به‌همین جهت مورد آزار اوباشان حکومتی قرار می‌گیرد، توسط شیخانِ گمراه1 تکفیر می‌شود و در نهایت در میان مردمی که تابِ شنیدنِ حقیقت را ندارند جانش را از دست می‌دهد. شرزین کاتبی‌ست روشن‌دل که نیک می‌اندیشد و زیر بار کتابتِ هر لاطائلی نمی‌رود:

شرزین: عبارتی را برای شما می‌خوانم از «شروح الظفر».  معنی‌اش را نمی‌فهمم.
(استاد که به کارِ صحافان در حیاط می‌نگریست، کنجکاو به سوی او می‌چرخد.)
شرزین [می‌خواند]: «- و آن مُعاندانِ نابکارِ خونخوار را به قعرِ اَسفلِ دَرَکاتِ دوزخ فرستادند».
استاد: منظور کیست؟
شرزین: ما! ـ این کتاب می‌گوید تازیان در نهایتِ نیکخواهی به ما حمله کردند. و ما در کمالِ ناسپاسی از خود دفاع کردیم. آنها در خوشقلبی تمام شهرهای ما را ویران کردند، و ما از شدتِ بددلی تسلیم نشدیم. آنها در کمالِ دلرحمی ما را قتل‌ عام کردند، و ما در نهایتِ سنگدلی سر زیرِ تیغ نگذاشتیم و دست به دفاع برداشتیم. تا آنجا که می‌گوید «- آن معاندانِ نابکارِ خونخوار را به قعرِ اسفلِ درکاتِ دوزخ فرستادند».
[کتاب را می‌بندند] یعنی ما!

به‌جای این قبیل کارها، دست به کارِ نگارش «دارنامه2» می‌شود که در آن می‌گوید: «درختی است ماننده بر خِرَد، ریشه‌های آن در اعماقِ زمین و تارکِ آن بر آسمانِ بَرین، و ما در سایه‌ی آنیم…». به سبب همین فاش‌گویی است که اصحابِ ریا، او را بازخواست (بازجویی) می‌کنند:

شیخ شامل: گفته‌اید همه یکسانند، و اگر مردان شمشیر زنند و زنان دوک‌نشین ازآن روست که آنان مشقِ شمشیر می کنند و اینان مشقِ دوک. گفته‌اید که این‌ها همه از ممارست است و نگفته‌اید از ذاتِ خلقت! [فریاد می کند] درست است؟
شرزین: آری این‌ها همه از تمرین است؛ جلاد تمرینِ سر بُریدن می‌کند و تیرانداز تمرینِ تیراندازی، کفاش بسیار کفش می‌دوزد تا استاد شود و رَسام همینگونه، اگر دستی را ببندی بی‌هنر می‌ماند و این گناهِ آن دست نیست، گناهِ آنست که تمرینِ بستن کرده. و شما بسیار تمرین می‌کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد، شما که اینک بَر خونِ من دلیرید، و بسیاری تمرینِ نیزه می‌کنند تا شما را که تمرینِ فریاد می‌کنید بر من چیرگی دهند، و من تمرینِ مرگ می‌کنم!

علاوه بر درون‌مایه‌ی استوار، نویسنده گاه تصاویری را بازنمون می‌کند که تو را بدجور در خود فرو می‌برد:

مسخره: من مسخره هستم ولی تو از من مسخره‌تری. به چه نگاه می‌کنی؟
شرزین: این میدان!
مسخره: برای همین دستِ درازِ مرا نمی‌بینی؟
شرزین: جائیست که مهربان پسرِ آسمان ری‌کناری را پوست کندند. نخست آبِ جوش بر تنت می‌ریزند، تاول می‌زند و آماس می‌کند و پوستِ ورم‌کرده را نیک می‌توان با نوکی ظریف ترکاند و چون ورقه‌ای از بدن برداشت. یاد گرفتی؟
مسخره: من خانمی خان‌زاده را شنیده بودم که پرندگان را می‌فرمود چشم برکَنند و سپس پرواز می‌داد.
شرزین: این را به چه تعبیر می کنی؟
مسخره: پرندگانِ نرینه را؛ بکلی کور، در دنیا رها می‌کرد. قیقاج می‌زدند، به در و دیوار می‌خوردند و با سر به زمین می‌آمدند و لقمه‌ای در دهانِ سگان بودند.
شرزین[پولی می‌دهد]: به شُکرِ این که در دهانِ سگان نیستیم! ‌

مواجهه‌ی شرزین با آبنارخاتون هم خود داستانِ دیگری است که هنرِ بیضایی را در پروراندنِ آن، فقط با خواندن فیلم‌نامه می‌توان دریافت. همین بس که حاصلِ دیدار شرزین با زنی که « پس از او نمی‌خواهد چشمش به دیگر چیزی بیفتد»، از دست دادنِ بینایی‌اش می‌شود.
بیضایی با تیزبینیِ خاصی شرزین را به‌عنوان نماینده‌ی خِرَد، از قالب تاریخی بیرون می‌آورد و سیمای راستی‌جوی او را در زمانه‌ی نویی که همچنان بسیاری از درها بر همان پاشنه می‌چرخد، پیش روی ما می‌نهد. این شگردِ استادانه‌ی او را بارها در بازگویی افسانه‌های تاریخی دیده‌ایم. به احترام بهرامِ منظومه‌ی سینمای ایران باز هم کلاه از سر برمی‌داریم.

 

نگاره‌ی روی جلد از آیدین آغداشلو


1- همچنان که حافظ می‌گوید: ما را به رِندی، افسانه کردند / پیرانِ جاهل، شیخانِ گمراه
2- «دار» واژه‌ای‌ست پهلوی به معنای درخت؛ از طرف دیگر، «دارنامه» همچون باداَفرَهی سببِ مرگِ شرزین نیز می‌شود.