در ابتدا
چیزی به نامِ باکرگی بود،
پس
«بانگِ بلند و دلکشِ ناقوس»!
آنگاه
‌ مَرد
‌     مَرد شد
و
‌ زن
‌    زن ماند.
و بعد
«نانجیب»ترین دست
یک پنجره لبالبِ مهتاب باز کرد
در روبه‌روی پنجره‌ای ناشناخته.
آری!
او، آن گداخته، ترسیم کرده بود
طرحِ زنی به پنجره‌ی بازِ روبه‌رو
اما
ما
پرونده‌سازهای تماشا
خوبیم!
‌    خوب!
‌          خوب!
‌                 خوب!
زیرا
هم پشت بر «خرابی» دیوار کرده‌ایم
هم روزگار را
«بیدار» کرده‌ایم!
(اسماعیل شاهرودی)
 ‌
 ‌


 

* سراینده، این سروده را به محمد زُهَری تقدیم کرده است.

پی‌نوشت: گویا چند ظرف سفالی به همراهِ اسکلتِ زنی که در حدود هفت هزار سالِ پیش در همین نزدیکی‌ها نفس می‌کشیده است، در خیابان مولوی -در هنگامِ عملیات احداث فاضلاب- پیدا شده است. سوالی که برایم ‌پیش آمد این بود که آیا او احساس خوشبختی بیشتری می‌کرده یا زنی که تقریباً هفت هزار سال بعد دارد در آن منطقه زندگی می‌کند. زنِ باستانی حتماً هوای پاک‌تری داشته است و ازدحام این روزهای خیابان مولوی را حتی به خواب هم نمی‌دیده است. او بوده است و تعدادی هم‌نوع خودش و شاید فرزندانی که هیچ کدام هم دکتر و مهندس نبوده‌اند. احتمالاً او برف هم زیاد می‌دیده است؛ چیزی که هر سال کمیاب‌تر می‌شود. نمی‌دانم رفتارِ مردانِ هفت هزار سالِ پیش با او چطور بوده است ولی احتمال می‌دهم که آن زن برای خود «سالاری» بوده باشد. و اما ترس؛ ترسِ او نه از نوع اضطرابِ پوشش و گشت ارشاد و مُخَلفات که از نوعِ فوبیای تاریکی و حیوانات بوده است. شاید این زن اگر خیابانِ مولویِ امروز را می‌دید همچنان همان تاریکی و حیوانات دوره‌ی خودش را ترجیح می داد…