روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

Tag: آونگ (رویه‌ی 1 از 3)

دوشنبه بیست‌وچهارمِ شهريورماه هزاروسیصدوپنجاه‌وچهار

تلويزيون /  برنامه‌ی اولِ كانال هفت
16:30 موسيقي و تصوير
17:00 اخبار
17:07 آموزش و دو و ميدانی
17:30 بچه‌ها بچه‌ها
18:00 ميزگرد مذهبی
18:28 نغمه‌هاي آسمانی
18:34 اذان مغرب
18:40 سخنان جاويدان از نهج‌البلاغه
18:45 اسلام و خانواده
19:10 اخبار ورزشی
19:25 ترانه‌هاي ايرانی
19:50 فرستاده ويژه
20:05 جشن استقلال مكزيک
20:30 اخبار
21:05 مرد شش ميليون دلاری
21:55 آقای مربوطه
22:00 انديشه‌هاي روبرو
22:45 موسيقی كلاسيک

نيمروز سه‌شنبه
12:00 اخبار
12:05 قرائت قرآن
12:15 تدريس قرآن
12:40 دانش
13:05 پيشتازان فضا
14:00 اخبار
(سرچشمه: روزنامه‌ی اطلاعات)

photo: Julie Blackmon

صداهای ناهنجار

من و برادرم هوشنگ که در اهواز با ما می‌زیست، نیمه‌ی دوم مرداد 1332 برای مرخصی به اصفهان رفته بودیم. شاهرخ مسکوب هم که با خانواده‌ی جاسنگینی در اصفهان وصلت کرده بود، در اصفهان بود. روز 28 مرداد من و شاهرخ، بی‌خبر از همه‌جا، تمامِ روز در شهر پَرسه زدیم، طرف‌های غروب، شاد و شنگول، بی‌خیال، خیابان چهارباغ را می‌پیمودیم، شاهرخ برای کارهای حزبی و دیدار همسر به اصفهان آمده بود و من برای دیدن خانواده و گذراندن مرخصی تابستان. طبق معمول دلقکی می‌کردیم و می‌خندیدیم و لیچار می‌گفتیم. ناگهان قطاری از کامیون از دور پیدا شد. همه بلندگو داشتند و مرتب شعار می‌دادند و گروهی پسربچه و سرباز و روستایی در عقب کامیون می‌رقصیدند و فریاد می‌کشیدند: «زنده باد شاه!»، «مرده باد مصدق!»، «مرگ بر توده‌ای خائن!» انگار خواب می‌دیدیم. چند تن از پسران پولدارهای شهر، منسوبان همسر شاهرخ، که با شاهرخ میانه‌ای نداشتند، در میان رقصندگانِ کامیون‌ها بودند. بُهت‌مان زده بود، هنوز سر درنمی‌آوردیم که چه می‌گذرد. مگر شاه از کشور نگریخته بود؟ مگر دکتر فاطمی، وزیر خارجه‌ی مصدق، اعلامِ جمهوری نکرده بود؟… کامیون در پی کامیون می‌آمد، همان شعارها را پخش می‌کرد و انبوهی مردم به دنبالِ آنها می‌دویدند و ما مات و متحیر میخ‌کوب ایستاده بودیم و تماشا می‌کردیم. ناگهان صدایی از میان جمعیت شاهرخ را به نام خواند. وحشت‌زده، رو گرداندیم، حسن آقا راننده‌ی پدر زنِ شاهرخ بود که تصادفاً از آنجا می‌گذشت و چشمش به ما افتاده بود. دستِ شاهرخ را به‌شتاب گرفت، او را با زور به کوچه‌ی مجاور کشانده بدون این که حرفی بزند ما را دوان‌دوان به‌سوی اتومبیلِ خود برد. از صحنه که دور شدیم رو به ما کرد و گفت: «مِگه از جونتون سیر شدید؟ اِگه کسی میون جمعیت شما را می‌شناخت، تیکه‌ی بزرگ بدنتون گوشتون بود» و افزود »مِگه نمی‌دونید کودتا شده، شاه برگشته!» وقتی به خانه‌ی پدر زن رسیدیم همه دل‌واپس شاهرخ بودند. اصفهان شهر کوچکی بود و اهالی همه کنجکاو و شناساییِ شاهرخ بسیار آسان. پس بی‌معطلی او را فرستادند به تهران. شتابان خود را به خانه رساندم. دیدیم رفیقِ گریزپای دیگری از مسئولانِ اصفهان، خانه‌ی پدری مرا ایمن‌تر از خانه‌ی خود شمرده به آنجا پناه آورده بود. با هم نشستیم به شنیدن رادیوی اصفهان، گوینده ارحامِ صدر، هنرپیشه‌ی مشهور و دوستِ همکلاسیِ ششِ ادبی ما، هنوز قرص و محکم می گفت: »اینجا اصفهان، نصف جهان! از رادیو تهران صداهای ناهنجاری به گوش می رسد، ولی دولتِ ملی دکتر مصدق همچنان به حکومت قانونی خود ادامه می‌دهد»… ای دلِ غافل!
از اهواز خبر رسید که خانه‌ی ما را اشغال کرده‌اند، کتاب و لباس و چیزهایمان را آتش زده‌اند و دربه‌در دنبال صاحب‌خانه می‌گردند. روزها و ماه‌های پس از 28 مرداد از بدترین و سخت‌ترین اوقاتِ زندگی من بود. هر روز خبر دستگیری یکی چند از دوستان و نزدیکان را می‌شنیدم و حلقه تنگ و تنگ‌تر می‌شد. تیمور بختیار و دستگاه فرمانداری نظامی هر روز چیره‌تر می‌شدند و بگیر و ببند دامن فراتر می‌گسترد. پس از سقوط مصدق در همه‌ی شهرهای ایران حکومت نظامی برقرار شد و مأموران دست به بازداشتِ رجال و همکاران مصدق و اعضای حزب توده زدند. روزنامه‌های جبهه‌ی ملی و حزب توده تعطیل شدند. شاه‌ِ فراری به کشور بازگشت. سرلشگر زاهدیِ کودتاچی اعلام کرد: مصدق برای عملیاتِ خلافِ دوره‌ی زمامداری‌اش ، و به اتهام «توطئه و خیانت و قیام» بر ضد حکومت قانونی و نظام مملکتی محاکمه می‌شود. تظاهرات کارگران، بازاریان و دانشجویانِ دانشگاه به خون کشیده شد. شبکه‌های حزب توده، چاپخانه و مرکز پخش نشریات حزب و سازمان افسران یکی پس از دیگری کشف و منهدم شد…
دگرگونی اوضاع برای من قابل فهم نبود. یک ماه پیش از کوتای 28 مرداد (در روز 30 تیر 1332) سیل بی‌پایان هواداران مصدق و حزب توده گردهمایی و راه‌پیمایی عظیمی به راه انداخته بود و با مأموران انتظامی برخوردی چنان خونین داشت که آیزنهاور، رئیس جمهور آمریکا، و دالس وزیر خارجه‌اش، از فعالیت‌های دامنه‌دارِ حزب ابراز نگرانی کرده بودند. پس چه شد که این حزب با همه‌ی ید و بیضایش در روز کودتا دست روی دست گذاشت؟
تهران در این روزهای مصیب‌بار حالت جنگی یافته بود. تمام ساختمان‌های دولتی و سازمان‌های ملی را تانک و زره‌پوش محاصره کرده بود و سربازان مسلح همه‌جا مستقر بودند. کسی جرأتِ نفس‌کشیدن نداشت. شاهرخ مسکوب در اوایل اسفند 1333 دستگیر و به زندان افتاد و من از وطن دررفتم…
(حسن کامشاد / روز 28 مرداد کجا بودید؟ چه کردید؟ / نگاه نو / شماره‌ی 78 – مرداد 1387)

 

عکس: عباس عطار (1971)


 

پی‌نوشت: در تصویر بالا، نوچه‌های شعبان بی‌مخ در حالِ ماساژدادنِ وی هستند. این همان زورخانه‌ای است که پهلوی دوم به پاس خدمات شعبان تاجبخش به او اعطا نمود… چهارشنبه روزی بوده است 28 امرداد 32 و امروز هم گویا چهارشنبه بود: 28 امرداد 94. شهر در امن و امان، کافه‌ها پُر، متروها لبریز، دست‌فروشان -در سنین گوناگون- می‌روند و می‌آیند و فوج‌فوج آدم‌هایی که زودتر می‌خواهند به خانه برسند. «و جهان، از هر سلامی خالی‌ست…»

 

که اگر…

اسلامی‌کردنِ دانشگاه‌ها یا همان انقلابِ فرهنگی در کنارِ تغییرِ وضعیتِ پوششِ زنان یکی از پروژه‌های اساسیِ انقلابِ اسلامی محسوب می‌شود. به زبانِ ساده‌تر قرار بر این می‌شود که عده‌ای* بنشینند و عده‌ی** دیگری را که مانند آنها نمی‌اندیشیدند، تصفیه کنند. خیلی از آنهایی که تصفیه شدند بعدها از حقِ حیات نیز ساقط شدند و آب هم در دلِ هیچ‌کدام از آن عده‌ای که نشسته بودند و نسخه‌ی انقلابی می‌پیچیدند تکان نخورد؛ زمان گذشت و از همان عده‌ی نسخه‌پیچ، تعدادی نسخه‌‌ی خودشان پیچیده شد ولی چون خدای رحمان و رحیم، آنها را دوست داشت آسیبِ فیزیکی ندیدند و از کشور خارج شدند و یا کج‌ دار و مریز با فشارهای هم‌خطیان‌ِ سابق‌شان ساختند… به هر روی مرورِ فرازِ پایانیِ سخنانِ آیت‌الله خمینی در اول اردیبهشت 59 به‌خوبی اصل قضیه را روشن می‌کند:

«من آن چیزی را که شورای انقلاب و رییس‌جمهور گفته‌اند راجع به تصفیه دانشگاه و راجع به اینکه باید دانشگاه از این جهاتی که در آن هست بیرون برود تا مستقل بشود، تا بتوانیم ما استقلالش را حفظ کنیم، پشتیبانی می‌کنم. و من از تمام جوان‌ها، از تمام جوان‌ها خواستارم که کارشکنی نکنند و مقاومت نکنند و نگذارند که اگر مقاومت کردند، ما تکلیف آخر را برای ملت معین کنیم. از خداوند تعالی سعادت ملت اسلام را و سعادت جوان‌ها را خواستارم. و امیدوارم که‌‌‌ همان طوری که پیشنهاد شده است، دانشگاه‌ها را از همه عناصر تخلیه کنند و از همه وابستگی‌ها تخلیه کنند، تا اینکه ان‌شاءالله یک دانشگاه صحیح [با] اخلاقی اسلامی [و] فرهنگ اسلامی تحقق پیدا بکند.»

photo: Josef Koudelka


 

* دانشجو و غیره
** دانشجو و استاد

Older posts

© 2019 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑