روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

Page 2 of 22

چه عقل دارد آن گُل
که پیشِ باد ستیزد…
(مولوی / غزلیاتِ شمس)

 

عکس: عباس عطّار


پی‌نوشت: مردْ زیرِ علامت است. علامت را سه بار به جلو خم می‌کند یعنی که سلام! سلام! سلام! چهره‌اش پر خون می‌شود،  فشارِ سلام‌ها مویرگ‌ها را نیک باز کرده است. با فریادی پلی‌فونیک، نفر زیر علامت عوض می‌شود و با فریادی دیگر گاوی به جلو رانده می شود. از همان گاوهای سفید خالداری که که عکس‌شان روی بسته‌های تافی نقش بسته است؛ خندان در چمنزار… اینجا اما خیابانی گریان نیست. اَبَرچاقویی آخته برای بریدن گلو آماده؛ در دستِ مشکی‌پوشی که نزدیک می‌شود و چند نفری که انگار عضلات‌شان را برای چنین روزی متورم کرده‌اند. منطقِ خون به‌راستی همه‌جا حکم‌فرماست. نباید درنگ کرد، هرچه سریع‌تر باید گاو را سر بُرید چرا که صدای بوق ماشین‌هایی که به‌خاطر وقفه در به‌زمین‌زدنِ گاو به‌صف شده‌اند، بلند می‌شود. همه چیز مُهیاست از جمله کودکانی که باید با دیدنِ این عمل مقدس به راهِ راست درآیند. و در ادامه‌ی برنامه، صحنه‌ای که از فرطِ تکرار به حافظه‌ی بلندمدتِ جمعی انتقال یافته است و تنها چند قدمی تا تبدیل‌شدن به هویتِ ملّی فاصله دارد. خوشبختانه از همه قشری هم برای تماشا آمده‌اند، با ریش و بی‌ریش، فقیر و مایه‌دار، چادری و قِرتی… و حتی طرفدارانِ نجاتِ یوزپلنگِ ایرانی!

 

نیم دانگ

و او را حلاج از آن گفتند که یک بار به انباری پنبه بر گذشت. اشارتی کرد، در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیّر شدند.
نقل است که در پنجاه سالگی گفت که: «تاکنون هیچ مذهب نگرفته‌ام اما از هر مذهبی آنچه دشوارتر است بر نفس اختیار کرده‌ام. تا امروز که پنجاه ساله‌ام نماز کرده‌ام و به هر نمازی غسلی کرده‌».
نقل است که در ابتدا که ریاضت می‌کشید، دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود. روزی به ستم از وی بیرون کردند، گزنده‌ی بسیار در وی افتاده بود. یکی از آن وزن کردند نیم دانگ بود.
نقل است که گِردِ او عقربی دیدند که می‌گردید. قصدِ کُشتن کردند، گفت: «دست از وی بدارید که دوازده سال است که ندیمِ ماست و گِردِ ما می‌گردد».
نقل است که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: «چو می‌گویی که من حقّم، این نماز که مرا می‌کنی؟». گفت: «ما دانیم قدرِ ما!».
حسین بن منصور با خادم گفته بود که: «چون خاکسترِ من در دجله اندازند، آب قوّت گیرد چنان که بغداد را بیمِ غرق باشد. آن ساعت خرقه‌ی من به لبِ دجله بَر، تا آب قرار گیرد». پس روزِ سیّوم، خاکسترِ حسین را به آب دادند، هم چنان که آوازِ «اناالحق» می‌آمد و آب قوّت گرفت. خادم خرقه‌ی شیخ به لبِ دجله بُرد. آب باز قرار خود شد و خاکستر خاموش گشت. پس آن خاکستر را جمع کردند و دفن کردند؛ و کس را از اهلِ طریقت این فتوح نبود که او را.
(تذکرة الاولیاء / ذکر حسین بن منصور حلاج) 

 

photo: Joshua Paul

پنج چامه از سافو

1
به خاطر اشک‌های من است
که بادها ناگزیرند او
و اندوهان‌اش را با خود ببرند.

2
بر مهرابِ تو
بُزِ سپیدِ من…

3
نمی‌دانم چه بایدم کرد:
دو روح دارم اکنون…

4
نه عسل و نه زنبوران
هیچ‌کدام‌شان برای من
نیستند…

5
در چشم‌ام جایگاهی پر قدرت‌تر از
ایزدان دارد آن مردی
که رخصت یابد کنارت بنشیند
و بر لبانت آویزد
هنگام که لبخندت
دلِ مرا از جا می‌کند،
دیگر به ندرت چهره‌ات را می‌بینم
آن‌گاه
کلامی بر لب نمی‌آورم
زبانم بند می‌‌آید و
کبودیِ سردی
بر گونه‌هایم هویدا می‌شود
چنان که دیگر یارا نمی‌کنم
بر چشم‌هایت نظر دوزم.
به کردارِ کوران شده‌ام.
و خون
در گوش‌هایم به تندی
راه می‌رود
بر پیشانی‌ام عرقِ سردی می‌نشیند
زمهریرْ زیرِ پوستم می‌خزد
سردم است و تبْ زیرِ پوست‌ام
می‌دود
پیکرم را تسخیر می‌کند و
چون مرده‌ای می‌شوم بی‌رنگ و رو
لیک می‌دانم که بایستی این همه را
تاب آورم
و تاب‌اش می‌آورم
آن‌گاه
آری، در چنین لحظاتی
مرگ را با من چندان فاصله‌ای نیست

 

painting: Valentino Korokov


 

پی‌نوشت: سافو شاعرِ زنی بوده که بیش از 2500 سال پیش در یونان می‌زیسته است. افلاطون در جایی آثار او را در حکم «اِروس تعلیمی» دانسته و او را در ردیفِ الهه‌گان هنر (میوزها) قرار داده است چنان که در قطعه‌ای می‌گوید: «برخی شمارِ میوزها را نُه می‌دانند، پیداست که چه اندک‌اند! زین پس شمارشان را ده بدان! و دهمین‌شان سافو است»

هر آنچه آمد سرچشمه‌اش کتابِ «گزیده‌ی شعرهای سافو» ست. با درود بر مترجم توانای آن علی عبداللهی.

« Older posts Newer posts »

© 2019 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑