چه عقل دارد آن گُل
که پیشِ باد ستیزد…
(مولوی / غزلیاتِ شمس)

 

عکس: عباس عطّار


پی‌نوشت: مردْ زیرِ علامت است. علامت را سه بار به جلو خم می‌کند یعنی که سلام! سلام! سلام! چهره‌اش پر خون می‌شود،  فشارِ سلام‌ها مویرگ‌ها را نیک باز کرده است. با فریادی پلی‌فونیک، نفر زیر علامت عوض می‌شود و با فریادی دیگر گاوی به جلو رانده می شود. از همان گاوهای سفید خالداری که که عکس‌شان روی بسته‌های تافی نقش بسته است؛ خندان در چمنزار… اینجا اما خیابانی گریان نیست. اَبَرچاقویی آخته برای بریدن گلو آماده؛ در دستِ مشکی‌پوشی که نزدیک می‌شود و چند نفری که انگار عضلات‌شان را برای چنین روزی متورم کرده‌اند. منطقِ خون به‌راستی همه‌جا حکم‌فرماست. نباید درنگ کرد، هرچه سریع‌تر باید گاو را سر بُرید چرا که صدای بوق ماشین‌هایی که به‌خاطر وقفه در به‌زمین‌زدنِ گاو به‌صف شده‌اند، بلند می‌شود. همه چیز مُهیاست از جمله کودکانی که باید با دیدنِ این عمل مقدس به راهِ راست درآیند. و در ادامه‌ی برنامه، صحنه‌ای که از فرطِ تکرار به حافظه‌ی بلندمدتِ جمعی انتقال یافته است و تنها چند قدمی تا تبدیل‌شدن به هویتِ ملّی فاصله دارد. خوشبختانه از همه قشری هم برای تماشا آمده‌اند، با ریش و بی‌ریش، فقیر و مایه‌دار، چادری و قِرتی… و حتی طرفدارانِ نجاتِ یوزپلنگِ ایرانی!