روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

(رویه‌ی 1 از 5)

نیم دانگ

و او را حلاج از آن گفتند که یک بار به انباری پنبه بر گذشت. اشارتی کرد، در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیّر شدند.
نقل است که در پنجاه سالگی گفت که: «تاکنون هیچ مذهب نگرفته‌ام اما از هر مذهبی آنچه دشوارتر است بر نفس اختیار کرده‌ام. تا امروز که پنجاه ساله‌ام نماز کرده‌ام و به هر نمازی غسلی کرده‌».
نقل است که در ابتدا که ریاضت می‌کشید، دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود. روزی به ستم از وی بیرون کردند، گزنده‌ی بسیار در وی افتاده بود. یکی از آن وزن کردند نیم دانگ بود.
نقل است که گِردِ او عقربی دیدند که می‌گردید. قصدِ کُشتن کردند، گفت: «دست از وی بدارید که دوازده سال است که ندیمِ ماست و گِردِ ما می‌گردد».
نقل است که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: «چو می‌گویی که من حقّم، این نماز که مرا می‌کنی؟». گفت: «ما دانیم قدرِ ما!».
حسین بن منصور با خادم گفته بود که: «چون خاکسترِ من در دجله اندازند، آب قوّت گیرد چنان که بغداد را بیمِ غرق باشد. آن ساعت خرقه‌ی من به لبِ دجله بَر، تا آب قرار گیرد». پس روزِ سیّوم، خاکسترِ حسین را به آب دادند، هم چنان که آوازِ «اناالحق» می‌آمد و آب قوّت گرفت. خادم خرقه‌ی شیخ به لبِ دجله بُرد. آب باز قرار خود شد و خاکستر خاموش گشت. پس آن خاکستر را جمع کردند و دفن کردند؛ و کس را از اهلِ طریقت این فتوح نبود که او را.
(تذکرة الاولیاء / ذکر حسین بن منصور حلاج) 

 

photo: Joshua Paul

المُستغفرینَ بالاَسحار

و گفت: «حق -تعالی- یاد کرده است انواع عبادت را که: الصّابِرینَ و الصّادِقینَ و القانتینَ و المُنفِقینَ و المُستغفرینَ بالاَسحار1. ختمِ جمله‌ی مقاماتْ بر استغفار کرده است، تا بنده بینا گردد بر تقصیرِ خویش بر همه‌ی افعال و احوال، پس از همه استغفار کند». و گفت: «هر که سایه‌ از نَفْسِ خود برگیرد، عیشِ خلایق در سایه‌ی او بُوَد»…
نقل است که یکی او را دعا کرد که: «آنچه امید داری، خدای بدهاد»، گفت: «امید بعد از معرفت بود و کو معرفت؟».
وفات او به نشابور بود، و خاک او در مشهدِ انبار است. احمد اَسوَد گفت: به خواب دیدم که هاتفی مرا گفت: «عبدالله را بگوی که: ساخته باش که تا یک سال دیگر وفات خواهی کرد». بامداد با وی بگفتم. گفت: «این وعده‌یی مدید است و مدّتی بعید. تا سالی که انتظار تواند کرد؟».
(تذکرة الاولیاء / ذکر عبدالله مُنازِل)

 

photo: Darren Staples


 

1 آل‌عمران / آیه‌ی 17

پی‌نوشت: تنها چند خط است اما پر از نکته برای آنها که راه را نظاره می‌کنند. پدربزرگ می‌گوید، گاهی به اشاره،، گاهی به‌غمزه و غالباً در لفافه و ناکامل. همین که می‌گوید و خود را عرضه می‌دارد باید غنیمت دانست. گفته‌هایش گاه چیزهایی‌ است که در «آن پشت» می‌گذرد گیرم در مواردی من درآوردی. اهمیت نوشته‌هایش فاش‌سازیِ چراغ‌های سبز و قرمزی است که در تمام این سال‌ها زیرجُلَکی صادر می‌شدند و همچنان نیز… پدربزرگ در خاطرات روز ۲۸ مرداد ۱۳۷۱ می‌نویسد:

«در گزارش‌ها تصمیم آمریکا، انگلیس و فرانسه برای اعزام نیرو به منطقه برای ایجاد منطقه امن در جنوب عراق برای شیعیان جنوب این کشور مساله مهمی است. آقای دکتر ولایتی آمد و گفت آمریکایی‌ها پیغام داده‌اند که اقداماتشان در عراق علیه منافع ایران نیست. از ما خواسته‌اند که از شرایط آتی، برای دخالت در عراق استفاده نکنیم. گروه شیعیان اهل‌البیت که در مذاکره با آمریکایی‌ها فعال بوده‌اند، اجازه خواسته‌اند که برای مشاوره به ایران بیایند. بعد از مشورت با رهبری، جواب آن شد که بیایند. به آمریکایی‌ها هم گفته شود که به شرط عدم تعرض به منافع ما، مخالفتی نمی‌کنیم. تمامیت ارضی عراق نیز نباید مخدوش شود.»

پی‌نوشت دوم: خوانشِ دوباره‌ی متن انتخابی از ذکر عبدالله مُنازِل.

۲۶

فاصله‌ی مکانی با فریبی سبب می‌شود که اشیا کوچک و بنابراین عاری از نقص به‌نظر برسند. به‌همین دلیل است که یک منظره در آیینه‌ای محدب یا در یک دوربین عکاسی از آنچه حقیقتاً هست زیباتر به‌نظر می‌رسد. فاصله‌ی زمانی نیز چنین اثری می‌سازد. اتفاقات و رویدادهای خیلی پیشتر و افرادی که در آنها دخیل بوده‌اند، همگی مناظری افسون‌کننده را پیشِ چشم حافظه قرار می‌دهند، حافظه‌ای که تنها طرح‌های کلی را می‌بیند و جزئیاتِ نامطبوع را وقعی نمی‌گذارد. زمانِ حال از چنین مزیتی بی‌بهره است و بنابراین همواره پرعیب به‌نظر می‌رسد.
و باز هم درباره‌ی مکان: چیزهای کوچک وقتی که بسیار به ما نزدیک باشند بس بزرگ می‌نمایند. قادر نیستیم چیز دیگری ببینیم، اما همین که قدری عقب‌تر می‌ایستیم آنها ناچیز و ناپیدا می‌گردند. در موردِ زمان هم همین‌گونه است. رویدادها و حوادثِ کوچکِ روزمره به همان میزان که نزدیک به ما هستند بس بزرگ و مهم و جدی می‌نمایند، ما را سرشار از هیجان و احساس و التهاب می‌کنند؛ اما به‌زودی زیر سیلِ بی‌امان جریانِ زمان مدفون می‌شوند و معنا و مفهوم خود را از کف می‌دهند؛ دیگر به آنها نمی‌اندیشیم و به‌زودی همه را یکسره به دستِ فراموشی می‌سپاریم. آنها بزرگ بودند اما فقط به این دلیل که نزدیک بودند.
(آرتور شوپنهائِر / جهان و تأملات فیلسوف / برگردان: رضا ولی‌یاری)

 

photo: Erich Hartmann

 

Older posts

© 2019 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑