روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

(رویه‌ی 1 از 9)

سه شعر از رسول یونان

شبی بی‌پایان
و تیرهایی ناپیدا
‌                          که بادبان‌ها را سوراخ می‌کنند
با این همه
‌                  از صخره‌های شناور  نیز
نمی‌ترسیم
ما در دریا غرق نمی‌شویم
دریا می‌شویم.

***

چون جوبارهای کوچک
در نخستین ایستگاه‌ها
‌                        از پا درآمدیم.
من هیچ،
حیف از تو که دریا را ندیدی.

***

کاش می‌شد
‌                  از خاطره‌ها جدا شد
آن وقت دیگر
‌                  چیزی آزارت نمی‌دهد
مثلاً ماه
‌             او را به یادت نمی‌آورد
و گلِ سرخ
هدیه‌ای عاشقانه نیست
و ساحل هم
جایی‌ست صرفاً برای قدم‌زدن
‌                                   نه گریستن…
کاش می‌شد از خاطره‌ها جدا شد.

 

photo: Joe Raedle

پنج چامه از سافو

1
به خاطر اشک‌های من است
که بادها ناگزیرند او
و اندوهان‌اش را با خود ببرند.

2
بر مهرابِ تو
بُزِ سپیدِ من…

3
نمی‌دانم چه بایدم کرد:
دو روح دارم اکنون…

4
نه عسل و نه زنبوران
هیچ‌کدام‌شان برای من
نیستند…

5
در چشم‌ام جایگاهی پر قدرت‌تر از
ایزدان دارد آن مردی
که رخصت یابد کنارت بنشیند
و بر لبانت آویزد
هنگام که لبخندت
دلِ مرا از جا می‌کند،
دیگر به ندرت چهره‌ات را می‌بینم
آن‌گاه
کلامی بر لب نمی‌آورم
زبانم بند می‌‌آید و
کبودیِ سردی
بر گونه‌هایم هویدا می‌شود
چنان که دیگر یارا نمی‌کنم
بر چشم‌هایت نظر دوزم.
به کردارِ کوران شده‌ام.
و خون
در گوش‌هایم به تندی
راه می‌رود
بر پیشانی‌ام عرقِ سردی می‌نشیند
زمهریرْ زیرِ پوستم می‌خزد
سردم است و تبْ زیرِ پوست‌ام
می‌دود
پیکرم را تسخیر می‌کند و
چون مرده‌ای می‌شوم بی‌رنگ و رو
لیک می‌دانم که بایستی این همه را
تاب آورم
و تاب‌اش می‌آورم
آن‌گاه
آری، در چنین لحظاتی
مرگ را با من چندان فاصله‌ای نیست

 

painting: Valentino Korokov


 

پی‌نوشت: سافو شاعرِ زنی بوده که بیش از 2500 سال پیش در یونان می‌زیسته است. افلاطون در جایی آثار او را در حکم «اِروس تعلیمی» دانسته و او را در ردیفِ الهه‌گان هنر (میوزها) قرار داده است چنان که در قطعه‌ای می‌گوید: «برخی شمارِ میوزها را نُه می‌دانند، پیداست که چه اندک‌اند! زین پس شمارشان را ده بدان! و دهمین‌شان سافو است»

هر آنچه آمد سرچشمه‌اش کتابِ «گزیده‌ی شعرهای سافو» ست. با درود بر مترجم توانای آن علی عبداللهی.

اثر

می‌زد رکاب
در کوچه‌ای دوچرخه‌سواری که سر نداشت
مرغی
در باد می‌پرید، ولی بال و پر نداشت
طفلی
از نسلِ شیرِ خشک
خون می‌مکید
از مرگِ مادرش
طفلک خبر نداشت
مردی نمازِ وحشت می‌خواند
در حالِ سجده ماند و سر از خاک برنداشت

توپ و مسلسل و تانک
دیگر اثر نداشت!
(عمران صلاحی / تهران 1365/10/20)

 

photo: Dimitar Dilkof

Older posts

© 2019 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑