روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

(رویه‌ی 1 از 4)

وقتی زِنوبیا گریست

سیاست‌های بی‌شرمانه‌ی کشورهای «دموکراسی‌دوست» غربی درباره‌ی آنچه در سوریه می‌گذرد و بی‌عملی سازمان ملل در مقابله با این وحشیگری‌ها همچنان ادامه دارد. در حالی که آدم‌خوارانِ روان‌پریش از هر طرف جهان در سوریه جمع می‌شوند تا مهد تمدن جهان را به سَدومی دیگر تبدیل کنند و ضیافت‌های سادیستی خود را آزادانه به معرض دید جامعه‌ی بشری بگذارند، هنوز قدرتِ اولِ نظامی جهان که از قضا داعیه‌ی حفظِ ارزش های انسانی‌ را هم دارد به فکرِ تقویت جبهه‌ی معتدلِ اسلامی و سرنگون‌کردنِ بشار اسد است. تا کنون 7/6 میلیون نفر از مردم سوریه (نزدیک به نیمی از جمعیت کشور) مجبور به ترک خانه و کاشانه‌شان شده‌اند و در این میان بیش از 4 میلیون نفر در کشورهای ترکیه، عراق، لبنان، اردن و مصر به سر می‌برند. در دو ماه اخیر نیز شمار پناه‌جویان به کشورهای اروپایی آنقدر زیاد شده است که از آن به عنوان بزرگترین بحران مهاجرت پس از جنگ دوم جهانی یاد می‌شود. روزی نیست که گشت‌های دریایی ایتالیا و یا یونان اجساد انسان‌هایی را که به قمارِ جان خود پرداخته‌اند، پیدا نکنند. و در این میان چه بسیار کودکانی که هنوز رنگ دنیا را ندیده، محکوم به ترک آن می‌شوند.
در ادامه‌ی همین فجایع، افتادنِ میراثِ تاریخی پالمیرا به دستِ روان‌پریشانِ داعشی قصه‌ی پُر خونی بود که نگارنده را به‌شدت درگیر خود کرد. قتل وقیحانه‌ی خالد أسد، باستان‌‌شناس 82 ساله‌ای که عمر خود را صرف پژوهش و شناخت پالمیرا کرده بود، و سپس آویزان‌کردن پیکر او در جایی که به آن عشق می‌ورزید اوج سبعیت مرگ‌اندیشانِ مسلح بود. معبدهای «بعل شامین» و «بِل» نیز که بیش از دو هزار سال در آمد و رفت سلطان‌ها و انواع یورش‌ها جان سالم به در برده بودند، به چشم‌ برهم‌زدنی توسط عده‌ای جاهل که مواد منفجره در اختیار داشتند نیست‌ونابود شدند. به‌نظر می‌رسد ائتلاف داعشیون سرار جهان بسیار منظم‌تر و هدفمندتر از ائتلاف پُر طمطراق «ضد داعش» که هدف اصلی‌اش نه نجات مردم و پایان‌دادنِ به درگیری که برانداختن سیستم حکومتی سوریه است، عمل می‌کند.
نوشته‌ای که در ادامه می‌خوانید برگردانِ مقاله‌ای از فرانکلین لَمب است که در آن، خاطراتش را از سوریه و دیدار با خالد أسد و قاسم عبدالله یحیی (از مقامات اداره‌ی کل آثار باستانی و موزه‌ها) بازگو می‌کند. این هر دو، در راه حفظ میراث کهن سوریه شهید شدند.

 

photo: HG

دنباله‌ی نبشته

هرآنچه بازمی‌دارد مرگ است. و مرگ
در دست ماست اگر برای ما بازایستانَد. بوته‌ای
‌            ‌می‌پژمرد و با آن
‌           ‌پاره‌ای از زندگی‌ام می‌رود.
در هر آن چیزی که دیده‌ام، به‌جا مانْد پاره‌ای از من.
هرآنچه بدان نگریسته‌ام، هنگامی که گذشت من نیز گذشتم،
‌           ‌حافظه‌ای که متمایز نمی‌کند
‌           ‌آنچه را دیده‌ام از چیزی که بوده‌ام.
(فرناندو پسوآ / 7 ژوئن 1928 / سرچشمه)

 

photo: Eugène Atget


 

Whatever ceases is death, and the death
Is ours if it ceases for us. A bush
‌            ‌Withers, and with it
‌            ‌Goes part of my life.
In all I’ve observed, part of me remained.
Whatever I’ve seen, when it passed I passed,
‌            ‌Memory not distinguishing
‌            ‌What I’ve seen from what I’ve been.
(Fernando Pessoa / 7 June 1928)

سومین‌ نفر

هر سه‌تای آنها روبه‌روی پنجره نشستند در حالِ تماشای دریا.
یکی از دریا گفت. دیگری گوش ‌داد. سومی
نه سخن‌ گفت و نه گوش داد؛ او در میانه‌ی دریا بود. شناور بر آب.
از پشتِ شیشه‌های پنجره، حرکاتش آرام بود، شفاف
در آبیِ کمرنگِ کم‌ژرفا. داشت کشتیِ غرق‌شده‌ای را می‌کاوید.
زنگ‌ِ ازکارافتاده را برای نگهبان به‌صدا درآورد؛ حباب‌های ریز
بالا آمدند و با صدایی نرم می‌ترکیدند ـــ ناگهان،
یکی پرسید «آیا او غرق شد؟» دیگری گفت «او غرق شد.» سومی
از تهِ دریا، درمانده، به آنها چشم دوخت، همان‌گونه که کسی به آدم‌های غرق‌شده می‌نگرد.
(یانیس ریتسوس / سرچشمه)

 

photo: Herbert List

 

The Third One

The three of them sat before the window looking at the sea.
One talked about the sea. The second listened. The third
neither spoke nor listened; he was deep in the sea; he floated.
Behind the window panes, his movements were slow, clear
in the thin pale blue. He was exploring a sunken ship.
He rang the dead bell for the watch; fine bubbles
rose bursting with a soft sound – suddenly,
‘Did he drown?’ asked one; the other said : ‘He drowned.’ The
third one
looked at them helpless from the bottom ofthe sea, the way one
looks at drowned people.

Older posts

© 2019 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑