روایت

که سِرِّ راهِ ما روایتِ دگری‌ست...

مردِ بی‌مرگ رفت…

بر دامنه‌ی کوهی عظیم
با سنگ‌های خُرد
نوشته‌اند:
«الله اکبر»
(عباس کیارستمی)

 

عباس کیارستمی در TEN ON TEN


 

پی‌نوشت: آشنایی من با کیارستمی با فیلم «مشق شب» آغاز شد و آن هم در دانشگاه. به مدت یک هفته در اتاقکی که یک پروژکتور داشت و 10-15 صندلی فیلم‌های مردِ بی‌مرگ را نمایش می‌دادند و جالب آن که در بهترین حالت، تنها 5 صندلی پر شد. فضا از همان‌هایی بود به احتمال قوی خود عباس هم دوست می‌داشت… پس «مشق شب» به‌عنوان اولین فیلم آمد و یقیه‌ی ما را ول نکرد. هر چه بود، فیلمِ کودک نبود. کودکی را سراغ ندارم که تاب آن تصاویر را داشته باشد. ولی در عوض ضربه‌ای بود به کودکی تو. سینمای ناب با چهره‌های کودکانه. با فیلم «کلوزآپ» گریستم و تشویش‌های خود را در همنامم «بابک احمدپورِ» «خانه‌ی دوست کجاست» بازیافتم. حالا دیگر کیارستمی برایم یک کارگردان بزرگ نبود. نوعی شیوه‌ی نگاه به جهان بود. دعوتی بود به دیدنِ نادیدنی‌ها. از همان لحظه‌ی پایانیِ «باد ما را خواهد برد» که استخوان در داخل رودخانه رها شد و برای روی آب رقصیدن گرفت، مرگ نیز پایان گرفت.

دنیای کیارستمی ، دنیای سادگی‌هاست. دل که بدهی تو را با خود می‌برد… بعد از آشنایی با این دنیا بود که سلیقه‌ی هنری‌ام شکل گرفت. دیگر هر فیلمی ارزش دیدن نداشت. باید حتماً «آنی» می‌داشت. روزها می‌آمدند و می‌رفتند و من هر چه بیشتر درباره‌ی او می‌خواندم. مقاله، کتاب، مصاحبه و… هر چه بود باید خوانده می‌شد. فیلم «همشهری» آنچنان اثری بر من داشت که بر روی آن نقدی نوشتم و به تیزبینی کارگردان در آن برهه‌ی پر هیاهو و سرکوب همه‌جانبه درود فرستادم. به‌تدریج فهمیدم که عکاس هم هست؛ نمایشگاه‌های عکس‌هایش را هم از دست نمی‌دادم. کار به جایی رسید که عکس خودش با عینک دودی مألوف، رفت روی دیوار اتاقم. او بود و چاپلین و در بین آنها آینه!

سخت‌ترین فیلم کیارستمی برای من «ده روی ده» بود. نه به دلیل فرمش، بلکه به‌خاطر این که روی صدای او، راوی فرانسوی به‌صورت همزمان دوبله می‌کرد و حرف‌هایش را باید از پشت کلمات فرانسوی بیرون می‌کشیدی. خوشبختانه بعدها همگی در کتابی «فارسی» گرد آمد تا کسی برای فهمیدن حرف‌هایش به زحمت نیافتد. هم او بود که در اپیزودِ دهم این فیلم می‌گفت:

وقتی که می‌گوییم موزه، موزه‌ی لوور را به خاطر می‌آوریم در حالی که صدها موزه‌ی دیگر هم وجود دارند، وقتی هم می‌گوییم سینما یعنی سینمای آمریکا، دوست داشته باشیم یا نه این یک واقعیت است. قدرت سینمای آمریکا به نظر من از قدرت نظامی آن هم بیشتر است و حضور سینمای آمریکا به مدت طولانی در همه‌ی کشورها گاهی می‌تواند حتی بیشتر از حضور نظامی آنها مشکل‌ساز باشد. یادم می‌آید هفت یا هشت سال پیش در فستیوال لوکارنو، در یک سالن روباز پنج‌هزار نفری، برای اولین بار شاهد نمایش یک فیلم آمریکایی بودم. بعد از نمایش فیلم، مردم با سوت بلبلی و… فیلم را نفی کردند و منِ ساده فکر کردم که سینمای آمریکا دیگر نخ‌نما شده است و آنها باید دیگر برای سینمایشان یک فکر دیگر بکنند چون تماشاگر واکنش منفی به این فیلم نشان داده است و در غیر این صورت سالن‌های سینما خالی خواهد بود، اما دو شب بعد دوباره یک فیلم آمریکایی نمایش داده شد و آن شب علاوه بر آن که صندلی‌ها پر شده بود، تماشاگر ایستاده هم داشتیم، اتفاقاً باران هم نم‌نم می‌بارید و من باید اشاره کنم که سالن‌ها در مدت فستیوال فقط در مدت نمایش آن فیلم آمریکایی پر بودند، البته این اطلاع تازه‌ای نیست فقط یادآوری است که حتی در کشورهای اروپایی هم فیلم‌های آمریکایی بیش از نود درصد اکران‌ها را به خودشان اختصاص می‌دهند، بنابر این سینمایی را که به هر شکل توانسته این توفیق را در پنج قاره‌ی جهان به‌دست بیاورد نمی‌شود جدی نگرفت و نادیده‌اش گرفت. یادم هست، میتران در سخنرانی‌ای که به مناسبت صدمین سال سینما در روز‌های آخر عمرش در کاخ الیزه ایراد می کرد به این نکته اشاره کرد و از فیلم‌سازها خواست مقابل این پدیده یعنی سینمای آمریکا بایستند، اما باید واقع‌بین بود و سؤال این است که چطور؟ داستانِ عشق و نفرت به آمریکا ریشه در خیلی جاها دارد حتی در کسانی که به‌ظاهر از این ماجرا دور هستند. شاید در هیچ کشوری به اندازه‌ی کشور من شعار مرگ بر آمریکا را سر نداده باشند، اما سیاست‌گذاران فرهنگی ما هم از این قضیه مستثنا نیستند و از کسانی بیشتر حمایت می‌کنند که در حد توانشان سینمای آمریکا را الگو قرار بدهند، البته با دلایل و توجیهات خودشان.

مردِ بی‌مرگ در هر دو رژیم  با مهری روبه‌رو بود. خودش در جایی گفته بود [نقل به‌مضمون]، از آنجا که فیلم‌هایش فیلمنامه ندارند و در هر لحظه‌ای ممکن است تغییری در صحنه‌ها یا دیالوگ‌ها به‌وجود آید، اصولاً نمی‌تواند از «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» تقاضای مجوز کند… لابد باید از پیام تسلیت حسن روحانی خوشحال بود! دوستان تازه متوجه شده‌اند که کسی به نام عباس کیارستمی تا همین اواخر این دور و برها می‌پلکیده است.

حالا او دیگر در بین ما نیست. چند روز شلوغ‌بازی خواهد شد و اهل و نااهل درباره‌ی او سخن‌ها خواهند گفت و خواهند نوشت و مردم همیشه در صحنه‌‌ی شبکه‌های اجتماعی نیز تا می‌توانند درباره‌ی او و فیلم‌هایش مطلب هم‌رسانی خواهند کرد. تا کمتر از دو هفته‌ی دیگر همه چیز به حالت عادی برمی‌گردد، این خط و این هم نشان. با شعری از او این پست را می‌بندم…

قلبم را
جداگانه
به خاک بسپارید،
شکستنی‌ست.

و از دستِ زنِ نادوست و ناکدبانو بگریز که گویند: «کدخدا رود باشد و کدبانو بند»؛ اما نه چنان که چیزِ تو را* در دست گیرد و نگذارد که تو بر چیزِ خود مالک باشی.
(عنصرالمعالی کی‌کاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار / قابوس‌نامه) 

 

photo: Inge Morath


* ثروتِ تو را

 

سه شعر از رسول یونان

شبی بی‌پایان
و تیرهایی ناپیدا
‌                          که بادبان‌ها را سوراخ می‌کنند
با این همه
‌                  از صخره‌های شناور  نیز
نمی‌ترسیم
ما در دریا غرق نمی‌شویم
دریا می‌شویم.

***

چون جوبارهای کوچک
در نخستین ایستگاه‌ها
‌                        از پا درآمدیم.
من هیچ،
حیف از تو که دریا را ندیدی.

***

کاش می‌شد
‌                  از خاطره‌ها جدا شد
آن وقت دیگر
‌                  چیزی آزارت نمی‌دهد
مثلاً ماه
‌             او را به یادت نمی‌آورد
و گلِ سرخ
هدیه‌ای عاشقانه نیست
و ساحل هم
جایی‌ست صرفاً برای قدم‌زدن
‌                                   نه گریستن…
کاش می‌شد از خاطره‌ها جدا شد.

 

photo: Joe Raedle

« Older posts

© 2017 روایت

Theme by Anders NorenUp ↑